در گفتگوی پیش رو آقای شاداب عسگری، نویسنده و پژوهشگر حوزه بهائیت ، با نگاهی تاریخی و اسنادی به بررسی ابعادی تازه و ناگفته از این فرقه پرداخته و نکاتی جالب و قابل تأمل از ترفندهای بهائیان برای مظلومنمایی و نیز نفوذ به حوزههای سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی و… بیان کرده اند. در ادامه، مشروح این گفتگو ارائه میگردد:
-برای شروع، لطفاً مهمترین اهداف بهائیان از طرحریزی برای نفوذ در حوزههای مختلف حیات اجتماعی و از جمله ارتش که در یکی از کتاب های اخیر خود نیز بدان اشاره داشته اید را تشریح بفرمایید؟
یکی از مهمترین این اهداف، جاسوسی است. ببینید، رژیم اشغالگر قدس در سال ۱۹۴۸ شکل گرفت، خانم «گلدا مایر»، نخستوزیر وقت رژیم صهیونیستی، به صراحت میگوید من برای اینکه اسرائیل تشکیل شود، با افسران سوری ارتباط میگرفتم و اطلاعات[حاصل از جاسوسی] را در اختیار ارتش و نیروهای رزمنده صهیونیستی میگذاشتم. خانم «زیپی لیونی»، وزیر امورخارجه اسرائیل هم میگوید من هم چنین کاری کردهام. حال، از سال ۱۹۴۸ تا امروز که بهائیان در فلسطین اشغالی مستقر هستند و مهمانند، دقیقاً دارند چه کار میکنند که آنها پذیرایشان هستند و هزینهشان را هم میدهند؟!
نکته دوم اینکه، زمان شاه، کشور را به سه ارتش تقسیم کرده بودند اما وقتی فهمیدند استعداد نیروهای ما در ارتش نیست، آن را به سه سپاه تقسیم کردند، شامل: سپاه۱، سپاه۲ و سپاه۳. مهمترین آنها سپاه ۲ بود که دربردارنده کرمانشاه و خوزستان میشد. حدود ۱۱ سال، تمام فرماندهان این سپاه، بهائی بودند؛ چون خطمقدمش عراق بود و تمام تحرکات عراق را زیرنظر داشت. بهائیانی مانند «جلال حازم»، «سپهبد کیانی»، «سپهبد بخشیآذر»، «سپهبد عظیمی»، از فرماندهان آن بودند. این یعنی چه؟ جاسوسی است، دیگر! ببینید، اینها جلساتی خاص با عنوان «لجنه» و «محفل» تشکیل میدهند. لجنهها کارهای اجرایی را انجام میدهند. بهتعبیری اگر «محفل» را در جایگاه هیئت وزیران فرض بگیریم، لجنهها نخستوزیران و مدیران کل هستند. چه ضرورتی داشت که بهائیها در تمام پادگانهای ایران، یک لجنه درست کرده بودند؟ بهطوریکه در سال ۱۳۵۲ ساواک مینویسد: «یک محفل خطرناک در مراغه درست شده که اقدامات خلاف امنیت دارد».
حال، این سؤال پیش میآید که چرا شاه به این بهائیها اجازه میداد اینطور تاخت و تاز کنند؟ دو سه دلیل خیلی ساده دارد: یکی اینکه بهائیها جایگاه مردمی نداشتند. او میدانست آنها هر کاری هم بکنند، مردم مسلمان و شیعه ایرانی حتی کسانی که تعصب شیعه و اسلامی زیادی هم نداشتند، با بهائیها ممزوج نمیشدند. دوم اینکه اسرائیلیها پشت آنها بودند. سوم، امریکاییها هم حمایتشان میکردند. با همین رویکرد، رضاخان بسترها را برای نفوذ بهائیان فراهم آورد.
در دوره بعدی، یعنی حاکمیت محمدرضا پهلوی نیز اتفاقاتی رخ داد؛ در سال ۱۳۳۲، یک اقدام ملی با محوریت «محمد مصدق» در حال شکلگیری بود. سال۱۳۳۳، شبکه نظامی تودهایها کشف شد. شاه با خود گفت: چه کسی طرف من است؟ ما از اواخر دهه ۳۰، با حضور بچهمسلمانهای دبش و حزباللهی در ارتش مواجه هستیم. در سال ۱۳۴۲، حضرت امام(ره) آن فرمایشات را داشتند و دو سال بعد (۱۳۴۴)، «رضا شمسآبادی»، شاه را ترور کرد، لذا شاه به این نتیجه رسید که بچهمسلمانها باید کنترل شوند و تحلیل بروند. دو گروه میتوانستند در این امر کمککننده باشند: یکی، مستشارهای امریکایی بودند که افراد همراه آنها به امریکا اعزام میشدند. من با خیلی از اینها، از جمله سرلشکر خلبان «شهید اردستانی» -که دوست صمیمی شهید «بابایی» بود- صحبت میکردم، میگفت: در ایران به ما میگفتند شما میروید آنجا[امریکا] دوستدختر بگیرید و بیشتر وقت خود را با او بگذرانید، فقط صبحها سر خدمت بیایید، با این روش، هم از محیط استفاده میکنید، هم زبانتان تقویت میشود، در عین حال با فرهنگ کشورها آشنا میشوید و فرهنگ خودمان را هم منتقل میکنید، اما واقعیت این بود که میخواستند آنها را از لحاظ مذهبی تضعیف کنند. سرلشکر اردستانی، کسی بود که (سال ۱۳۴۷) در تعرفهاش نوشته بودند: آیا مسافرت داخل کشور داشتهاید؟ نوشته بود: بله، ۱۰ روز مشهد؛ یعنی تنها مسافرتش به مشهد بود، آنهم ۱۰ روز که نمازش شکسته نشود. اما شاه میخواست اینها را تعدیل کند، پس به بهائیها بها داد، با آن پیشفرضی که عرض کردم؛ میدانست هیچوقت بهائیها قدرت نمیگیرند، نمیتوانند سوار شوند و کودتا کنند، لذا آنها را ابزاری برای تضعیف قشر مذهبی قرار داد.
این است که میگوییم بهائیت یک «سازمان» است. اگر یک گرایش مذهبی باشند، نمیتوانند به این راحتی با تساهل، تسامح و ماکیاولی، همه را روسفید کنند. بهائیت، تشکیلاتی است با هدف اصلی جمعآوری اطلاعات. شکی نیست که تمام بهائیان برای همین موضوع تربیت میشوند و از سه سالگی تحت آموزش قرار میگیرند. کودکان بهائی تحت این بهانه که مسلمانها علیه بهائیان اجماع و آنها را اذیت میکنند، اقناع میشوند اطلاعات عمومی راجع به افراد گردآوری کنند تا به اصطلاح فریب نخورند. به آنها آموزش داده میشود هر آنچه در طول ۱۹ روز گذشته رخ داده را گزارش دهند؛ یعنی آنها را به جمعآوری اطلاعات عادت میدهند. به اعتقاد من، همه بهائیها در حال جمعآوری اطلاعات هستند و اصلاً نباید درباره این مسئله شک کنیم. هیچ بهائی مجاز نیست، دو یا سه جلسه در ضیافت ۱۹ روزه شرکت نکند. درست مانند جریان منافقین است که نفرات باید در نشست شبها تعریف میکردند که من این تفکر را داشتم و بقیه هم به او فحش دهند. اینها باید بگویند، اگر نگویند همان برخورد با آنها میشود.
بد نیست در اینجا به چند نمونه جاسوسی بهائیان اشاره داشته باشم تا بحث جاسوسپروری بهائیت، ملموستر شود؛ در جریان «کودتای نقاب»، چند بهائی شرکت داشتند، از جمله یک راننده اتوبوس و کمکراننده. وقتی سرتیپ «آیت» -که بعداً اعدام شد- در جریان کودتا از «یدا…محبوبیان»(راننده) میپرسد: «این [کمکراننده] ماجرا را میداند؟» میگوید: «نه، خیالتان راحت باشد. نمیداند، فقط من و شما میدانیم». این اتوبوس در پارک لاله، خلبانها را سوار کرده بود تا برای کودتا به همدان ببرد؛ یعنی این دو نفر میدانستند قرار است کودتا شود. خب شما که میدانستید، چرا اطلاعرسانی نکردید؟! اگر هم به جامعه بهائیت اطلاعرسانی کردید، چرا جامعه بهائیت بابت این کودتا هشدار نداد؟ از آن طرف، «بیتالعدل» مدعی است بحث کودتا بهانهای بوده برای اینکه این دو نفر اعدام شوند. خب آدمهای …! مگر ما نادان هستیم که برای اعدام یک راننده و شاگرد راننده، به آنها تهمت کودتا بزنیم؟! اگر میخواستیم تهمت بزنیم که به سپهبد «حسین رستگار» -که آنموقع حتی دستگیر هم نشده بود- یا به افرادی که ارزشش را داشته باشد، تهمت میزدیم.
مورد دیگر در خدمت سربازی است؛ من در یزد، یک بهائی به نام «الف.ن» را پیدا کردم و تحلیلم این است که او «خادم» است. با او صحبت کردم، گفت من سال ۱۳۶۷ در عملیات فکه که منافقین انجام دادند، دستم تیر خورد و اسیر شدم. منافقین فهمیدند من بهائی هستم، گفتند تو ضدجمهوری اسلامی هستی و باید برای عملیات «فروغ جاویدان» به ما کمک کنی. من گفتم نه، من اسلحه دست نمیگیرم. گفتند پس در خطمقدم چه میکردی که ما اسیرت کردیم؟ گفتم: من امدادگر بودم. گفتند: خب به عنوان امدادگر با ما بیا. یعنی صرف اینکه اسلحه دستشان نگیرند، همهکار میتوانند بکنند. مخصوصاً به او گفتم: خب بعد از اینکه اسرای منافقین که تو هم جزءشان بودی را آزاد کردند، چه برخوردی با تو شد؟ گفت: هیچ، چندماهی ما را قرنطینه، سؤال و جواب کردند و بعد هم کارت پایانخدمت دادند و گفتند برو. گفتم: یعنی تو را زندانی نکردند؟ گفت: نه. گفتم: تو در جنگ منافقین علیه اسلام بودی، خب میتوانستند تو را اعدام کنند. تو که بهائی هستی با منافقین هم در جنگ همکاری میکردی، خودت اذعان داری که در عملیات شرکت کردی! همین فرد، هشت دهنه مغازه با تابلوی جواز کسب داشت. گفتم: پس چه میگویید شماها؟! این مغازهات، این جواز کسبت و آن هم سابقهات. تو با منافقین همکاری کردی، هیچ کاری هم با تو نکردند.
افراد (سربازهای) دیگری هم همینطور بودند که خود را مسلمان عنوان کرده بودند. هر سرباز یا بسیجی که در جبهه کشته میشد، سوابقش هم مورد بررسی قرار میگرفت. کسانی که در تعرفههای خدمتشان نوشته بودند، بهائی هستند، مشخص میشد. جالب اینکه، آقای «کیان ثابتی» که در شبکه «ایرانوایر» با خانوادههای همه اینها مصاحبه کرده، مینویسد فرماندهان یگانهای اینها و مسئولین بسیج گفتند اجازه بدهید ما یک مراسم بگیریم و اینها را تشییع کنیم و به خاک بسپاریم. خب خودتان بگویید، اگر میدانستند اینها بهائی هستند، شما میتوانستید این کار را بکنید؟ بعد، زیر تصویر یکی از همین کشتهشدگان بهائی نوشتهاند: «و لاتحسبن الذین قتلوا …» و در کنار آن، جملهای از بهاءا… نوشته و در روزنامه رسمی منتشر ساختند. ببینید چطور از این موقعیت سوءاستفاده کردند! چند نفر با صحبتهای بهاءا… آشنا هستند؟ من که خودم ۱۰ سال شبانهروزی روی این فرقه کار میکنم، انصافاً نمیدانم؛ اینطوری کار میکردند. واقعاً بهائیت یک سازمان است که تا به امروز تمامقد در خدمت اسرائیل فعالیت میکند و از انجام هیچکاری هم ابایی ندارد.
-خب این مسئلهای که میفرمایید، با یکی از اصول اعتقادی بهائی(اصول دوازدهگانه)، مبنی بر عدم مداخله در سیاست، منافات دارد؛ چه توجیهی برای این موضوع دارند؟
بله، بحث تمکین و تبعیت از دولتها و دخالت در سیاست، موضوع مهمی است. من مطالبی را که در این زمینه خدمت شما عرض میکنم، تماماً از خود بهائیهاست؛ یعنی هیچکدام مربوط به جمهوری اسلامی ایران نیست و مربوط به بیتالعدل است. شوقیافندی در تاریخ۲۱ دسامبر ۱۹۴۸ (۲۹ آذر ۱۳۲۷) خطاب به یکی از احباء میگوید[۱]: «اصل اساسی که باید مورد توجه ما قرار گیرد، اطاعت از دولت حاکم است، در کشوری که در آن زندگی میکنیم. ما نمیتوانیم به صرف اینکه شخصاً به حکومت استبدادی علاقهای نداریم، وقتی چنین حکومتی بر سر کار آمد، از اطاعت آن سرپیچی کنیم و نیز مأذون نیستیم به نهضتهای زیرزمینی، یعنی اقلیتهایی که علیه حکومت شوروش میکنند، بپیوندیم.» سالها بعد در تاریخ ۴ دی ۱۳۸۶، بیتالعدل پیامی برای بهائیان ایران میفرستد، با این مضمون: «اکنون سازمانهای جامعه مدنی ایران در داخل و خارج از کشور و تعدادی از احزاب سیاسی نیز به جمع مدافعان شما پیوستهاند. چنانکه اخیراً بعضی احزاب سیاسی رسماً نگرانی خود را درباره آزار و اذیت بهائیان ایران اعلام کردهاند و در یک مورد، رسمیت دیانت بهائی را به عنوان یک اقلیت مذهبی خواستار شدهاند. جامعه بینالمللی بهائی به نمایندگی از طرف بهائیان سراسر جهان، مراتب قدردانی خود را به بعضی از سازمانها اعلام نموده»؛ که عملاً اذعان میدارد در اینجا وارد سیاست شدهاند.
حال، پیام ۲ تیر ۱۳۸۸ آنها را ملاحظه بفرمایید که واقعاً شاهکار است؛ در این پیام با اشاره به حوادث سال ۱۳۸۸ در ایران و استقامت بهائیان چنین آورده شده: «نمیتوانید نسبت به مشکلاتی که گریبانگیر هموطنان عزیزتان است بیاعتنا باشید. استقامت در مقابل مشقات و تضییقات بیشمار در طول سالهای متمادی، شما را به خوبی آماده ساخته که در حلقه خویشاوندان، دوستان و آشنایان و همسایگان چون نمادی از ثبوت، قد برافرازید و چون مشعل فروزان، نور امید بدمید. اطمینان به آینده درخشان ایران را در قلوبتان زنده نگه دارید.» ببینید، اینجا دقیقاً برعکس سخن گفته و دستور میدهد وارد درگیری شوید. آنوقت در سال ۱۳۸۷، در پیامی که به اسرائیل میدهد، به طور مشخص میگوید: «روابط مراکز جهانی بهائی با اسرائیل، مانند سایر کشورهای جهان بر اساس اطاعت از قوانین مدنی آن مملکت و عدم وابستگی و دخالت در امور سیاسی استوار است». این رفتار یعنی چه؟ خودتان میگویید، این پیامهای شماست. اصلاً دیگر جمهوری اسلامی، یا من و شما که چیزی نگفتیم، خودتان دارید ضد و نقیض صحبت میکنید. شما میگویید ما در سیاست دخالت نمیکنیم و بعد هم خودتان به آن دستور میدهید!
پایان مصاحبه (بخش اول )
[1] مندرج در کتاب «حورالنبی»، انوار هدایت، ص ۵۸.








دیدگاهتان را بنویسید