×
×

چرا برخی از فرقههای صوفی مدعی تشیع را «تهدید» میدانم؟
مصاحبه با حجت الاسلام دکتر عبد الرحیم بیرانوند» نویسنده و پژوهشگر حوزه تصوف و عرفان

  • کد نوشته: 1793
  • ۲۹ مرداد ۱۴۰۴
  • تصوف مقوله ای است ذو ابعاد پیچیده و چند وجهی در هم تنیدگی و امتزاج آن با حوزه «عرفان» این پیچیدگی را دو چندان ساخته بررسی و واکاوی آن را دشوارتر حساس تر و مستلزم تعمق در ظرایف میسازد ضرورت تفکیک میان خوانشهای مختلف از تصوف و عرفان و نیز ملحوظ داشتن وجوه مختلف تصوف از نکاتی است که جریان شناسی و امر تحلیل در این عرصه را عینی تر و دقیق تر می نماید.
    مصاحبه با حجت الاسلام دکتر عبد الرحیم بیرانوند» نویسنده و پژوهشگر حوزه تصوف و عرفان
  • تصوف مقوله ای است ذو ابعاد پیچیده و چند وجهی در هم تنیدگی و امتزاج آن با حوزه «عرفان» این پیچیدگی را دو چندان ساخته بررسی و واکاوی آن را دشوارتر حساس تر و مستلزم تعمق در ظرایف میسازد ضرورت تفکیک میان خوانشهای مختلف از تصوف و عرفان و نیز ملحوظ داشتن وجوه مختلف تصوف از نکاتی است که جریان شناسی و امر تحلیل در این عرصه را عینی تر و دقیق تر می نماید. حجت الاسلام عبد الرحیم بیرانوند نویسنده و کارشناس حوزه تصوف و عرفان در گفتگوی پیش رو با همین رویکرد بازنگاهی به مقوله تصوف داشته و بایسته های معرفتی برای نیل به واکاوی های عینی تر و کارکردی را مورد اشاره قرار داده اند که در ادامه تقدیم مخاطبان محترم میشود:

    به عنوان مقدمه بحث بفرمایید اساساً چرا مقوله تصوف و عرفان چالش برانگیز است؟

    مسئله تصوف و عرفان اساساً چالش‌برانگیز است، زیرا اگر موضوع به‌درستی شناخته نشود، نمی‌توان حکمی صادر کرد. تصوف بر خلاف فرقه‌هایی چون بهائیت یا وهابیت، موضوعی پیچیده، چندوجهی و غیرشفاف است. مولوی در مثنوی، آن را به داستان فیلی در تاریکی تشبیه می‌کند که هرکس بخشی از آن را لمس می‌کرد و برداشت متفاوتی داشت. به همین دلیل، نگاه‌های متعددی درباره تصوف وجود دارد.

    نگاه نخست، تصوف و عرفان را یکی می‌داند و کاملاً در جهت طرفداری مطلق از آن حرکت می‌کند؛ دیدگاهی پلورالیستی که بخشی از جامعه علمی نیز از آن دفاع می‌کنند. نگاه دوم، عرفان و تصوف را یکی می‌داند اما در مقابل نگاه اول، با رویکردی کاملاً منفی، هر دو را باطل می‌شمارد؛ یعنی دیدگاهی صفر و یکی. نگاه سوم بین تصوف و عرفان تفاوت می‌گذارد و ضمن پذیرش برخی محاسن تصوف، در مجموع طرفدار عرفان است. دیدگاه چهارم، واژه تصوف را منفی می‌داند و با همه وجوه آن مخالف است، اما در عین حال از عرفان اسلامی دفاع می‌کند. در نهایت، دیدگاه دیگری وجود دارد که می‌گوید عرفان اسلامی پذیرفتنی است اما تصوف فرقه‌ای خیر، و نقدهای این دسته بیشتر متوجه سلاسل و طریقت‌های صوفیه است.

    بنابراین ضرورت دارد عرفان اسلامی و شاخصه‌های آن به‌روشنی تعریف شود و همچنین تصوف نیز به‌طور دقیق معنا گردد. نکته مهم این است که امروز دیگر دوره سخنان کلی و قضاوت‌های مطلق گذشته است. نمی‌توان به‌سادگی گفت تصوف خوب است یا بد. چنین پرسشی مانند این است که از کسی بپرسند نظرش درباره اسلام یا مسیحیت چیست؛ پرسشی بسیار سخت که پاسخ ساده ندارد.

    پس باید ابتدا مشخص شود مقصود از تصوف چیست: تصوف کهن؟ عرفان اسلامی؟ عرفان عملی یا نظری؟ یا منظور طریقت‌ها و سلاسل صوفیه است؟ تنها در این صورت می‌توان به بحثی جدی و دقیق وارد شد. به بیان دیگر، قضاوت‌های کلی امروز نه ارزش دارد و نه خریداری.

    پس لطفاً وجوه مختلف تصوف را توضیح دهید؟

    تصوف وجوه مختلفی دارد که باید تفکیک و توضیح داده شود. نخست، تصوف کهن است که از اواسط قرن دوم هجری شکل گرفت و بیشتر جنبه عملی داشت. این تصوف عملی خود دو شاخه دارد: یکی جنبه دانشی و علمی، یعنی «علم تصوف عملی» یا «علم سلوک»، و دیگری خود «تصوف عملی» یا همان سلوک. این بخش علاوه بر وجه علمی و عملی، یک جنبه اجتماعی نیز پیدا کرد که به آن «سلسله»، «طریقت» یا «فرقه‌های تصوف» گفته می‌شود.

    تصوف عملی به‌عنوان یک دانش، ادوار و تباری مشخص دارد. کتاب‌هایی همچون اللمع فی التصوف (ابو نصر سراج طوسی)، قوت القلوب (ابوطالب مکی)، رساله قشیریه (ابوالقاسم قشیری)، کشف‌المحجوب (علی بن عثمان هجویری)، و نیز آثار خواجه عبدالله انصاری مانند صد منزل، صد میدان و منازل السائرین، از منابع شاخص این حوزه‌اند. این آثار مراحل و مراتب سلوکی تصوف را شرح داده و مفاهیمی چون احوال، مقامات، اقرب الطرق، آفات سلوک، حجاب‌ها و ملازمات سیر و سلوک را مطرح کرده‌اند.

    همچنین در تصوف عملی، مکاتب مختلفی چون مکتب بغداد (اهل صحو) و مکتب خراسان (اهل سکر) مطرح می‌شود. پرسش‌های زیادی پیرامون این تقسیم‌بندی‌ها وجود دارد؛ از جمله اینکه آیا این تقسیم‌بندی جامع و دقیق است؟ آیا تمام بغدادیان را می‌توان صرفاً اهل صحو و تمام خراسانیان را اهل سکر دانست؟ یا اینکه این عنوان‌گذاری‌ها مطلق نیست و آموزه‌های دیگری هم در هر مکتب وجود دارد؟ به هر روی، حوزه «دانش تصوف عملی» یا «علم السلوک» عمدتاً در همین فضا شکل گرفته است و بسیاری تنها همین بخش را نماینده تصوف می‌دانند.

    وجه دوم تصوف، عرفان نظری است که برای خود تاریخ و تطور ویژه‌ای دارد. عرفان نظری را معمولاً به سه دوره تقسیم می‌کنند:۱. از آغاز تا ابن عربی.۲. از ابن عربی تا ملاصدرا ۳. از ملاصدرا تاکنون

    عرفان نظری را غالباً از محی‌الدین ابن عربی آغاز می‌کنند، هرچند پیش از او نیز نشانه‌هایی وجود داشته است. ابن عربی در آثاری چون فصوص‌الحکم و الفتوحات المکیه بنیادهای عرفان نظری را سامان داد. پس از او شاگردانی چون صدرالدین قونوی ، مؤیدالدین جندی، و سعیدالدین فرغانی این مسیر را ادامه دادند. سپس چهره‌هایی مانند فخرالدین عراقی، عفیف‌الدین تلمسانی، ملا عبدالرزاق کاشانی، داود قیصری ، سید حیدر آملی، صائن‌الدین ترکه، محمد بن حمزه فناری و ملا عبد الرحمن جامی، آن را گسترش دادند و تا عصر حاضر امتداد یافت.

    خواندن و درک این آثار دشوار است و معمولاً سال‌ها مطالعه و همراهی با استاد ماهر می‌طلبد. از سوی دیگر، وقتی از عرفان نظری سخن می‌گوییم، باید روشن کنیم که منظور کدام بُعد است: وجودشناسی عرفانی، جهان‌شناسی عرفانی یا انسان‌شناسی عرفانی؛ چرا که هرکدام ساحتی متفاوت دارد.

    وجه سوم تصوف، جنبه اجتماعی و طریقتی آن است. در طول تاریخ، تصوف به سلسله‌ها و طریقت‌های متعددی منشعب شده که تفاوت‌های آشکار با تصوف کهن دارند. بنابراین اگر کسی از «تصوف» سخن بگوید، نخستین پرسش این است که منظور او کدام طریقت است؟ طریقت‌های اهل سنت یا طریقت‌های مدعی تشیع؟

    در میان طریقت‌های سنی می‌توان از قادریه، نقشبندیه، چشتیه، سهروردیه، شاذلیه، رفاعیه، تیجانیه و دیگران نام برد. هر یک از این سلسله‌ها سنت‌ها و آموزه‌های خاص خود را دارند. در مقابل، طریقت‌های شیعی نیز وجود دارند، مانند نعمت‌اللهیه (که خود انشعاب‌هایی چون گنابادیه، صفی‌علیشاهی و مونس‌علیشاهی دارد)، همچنین سلسله‌هایی همچون ذهبیه و خاکسار که هرکدام ویژگی‌ها و خصوصیات متفاوتی دارند.

    بنابراین تصوف در سه بُعد قابل بررسی است: نخست، تصوف کهن و عملی (علم سلوک و سیر عملی)، دوم، تصوف نظری یا عرفان نظری با تاریخ و نظام فکری خاص خود، و سوم، تصوف اجتماعی و طریقتی که در قالب سلسله‌ها و فرقه‌های گوناگون ظهور کرده است. هر یک از این ابعاد، پرسش‌ها، نقدها و ظرفیت‌های خاصی دارد و بدون تفکیک دقیق آن‌ها، نمی‌توان درک روشنی از پدیده پیچیده تصوف به دست داد.

    خب با توجه به این تقسیم بندی و الزامات آن نحوه ورود به این مباحث و آسیب شناسی وجوه بطلان یا حقاینت آنها چگونه باید باشد؟

    همان طور که عرض کردم هر کدام از این وجوه برای خود دنیایی دارد و مشتمل بر موضوعات متعددی است. اما درباره حقانیت یا بطلان یک موضوع باید شاخصه داشت و با شاخص حرکت کرد. امام علی در روایتی می فرمایند: «إنّ الحق لا یُعرف بالرجال، اعرف الحق تعرف أهله حق؛ حق به شخصیت ها شناخته نمی شود خود حق را بشناس تا پیروان آن را بشناسی».

    حق چیزی جز سفارش نبی مکرم اسلام صلوات الله علیه به مسلمانان نیست که فرمودند: «إِنِّی تَارِکٌ فِیکُمُ الثَّقَلَیْنِ کِتَابَ اللَّهِ وَعِتْرَتِی مَا إِنْ تَمَسَّکْتُمْ بِهِمَا لَنْ تَضِلُوا بعدی آبدا» در حقیقت تراز و ترازو کتاب خدا و عترت است و این تنها مربوط به این بحث نمی شود بلکه در هر جایی به این شاخصها نیاز ضروری است. خیلی از مباحث تصوف و عرفان مباحث عمیق و دقیقی است البته مانند هر موضوع دیگری خالی از اشتباه خطا و نقد هم نیست.

    حضرتعالی در تقسیم بندی خود عرفان نظری و تصوف کهن را از فرقه های صوفیه متمایز کردید دلیل این تمیز دادن چیست؟ چون آدم ها همان آدم ها هستند سلوکشان هم به پیروی از مشایخ و بزرگانشان انجام شده و این مشایخ در عرفان نظری و تصوف کهن هم مطرح می شوند؟

    قطعاً بین تصوف قدیم و عرفان نظری با سلاسل و طریقت‌های امروزی تفاوت‌های آشکار و بنیادی وجود دارد. یکی از مهم‌ترین تفاوت‌ها این است که تصوف قدیم بسیار ساده بود، جنبه فردی و استادـشاگردی در آن غلبه داشت و وجه تشکیلاتی نداشت. اما در طریقت‌ها و فرقه‌های امروزی، جنبه تشکیلاتی، شبکه‌ای و خانقاهی برجسته است.

    در میان متصوفه کهن، چه در سنت شیعی و چه در سنت سنی، بسیاری بودند که اهل معنویت و سیر و سلوک بودند اما هیچ امتیاز ظاهری با دیگران نداشتند و طبقه یا فرقه خاصی تشکیل ندادند. برخلاف طریقت‌های امروزی که صدها آداب و رسوم و آیین اختراع کرده‌اند، آن‌ها تنها در مسیر معنویت حرکت می‌کردند. شهید مطهری نیز تأکید کرده است که عرفای حقیقی همین دسته بودند.

    درباره تصوف فرقه‌ای موجود باید گفت یکی از مسائل مهم، تنوع و گستردگی طریقت‌هاست. این جریان‌ها مدام در حال انشعاب و شاخه‌شاخه شدن هستند و آسیب‌های جدی تصوف نیز بیشتر از همین جنبه‌های خانقاهی و طریقتی ناشی می‌شود؛ زیرا آداب و رسوم بسیاری را ابداع کرده‌اند. افزون بر این، فرهنگ قومی و منطقه‌ای بر شکل‌گیری آن‌ها اثر گذاشته است. برای مثال، قادریه در یک محیط خاص، آیین‌هایی خاص پذیرفته و نقشبندیه در محیطی دیگر آیین‌های متفاوتی اتخاذ کرده است.

    از دیگر تفاوت‌ها، وجه سیاسی و اجتماعی تصوف فرقه‌ای است که پررنگ بوده و در برخی مناطق حتی کارکرد حزبی یافته است. در حالی که در تصوف کهن، جنبه فردی و معنوی غالب بود. در تاریخ عرفان اسلامی نیز بسیاری از بزرگان وجود داشته‌اند که عضو هیچ طریقتی نبودند؛ نه شیخ یا قطب بودند و نه حتی درویش ساده.

    برای نمونه، مکتب محی‌الدین ابن عربی: او با اینکه شاگردان بسیاری داشت، هیچ فرقه‌ای تشکیل نداد و نامش در سلسله‌نامه‌های هیچ طریقتی به عنوان قطب یا شیخ ذکر نشده است. همچنین مکتب نجف با چهره‌هایی چون ملا حسینقلی همدانی، سید علی قاضی و آیت‌الله بهجت، هیچ ارتباطی با خانقاه و سلسله‌های مرسوم نداشت. مکتب آنان فقاهتی، اهل بیتی و مبتنی بر سیر و سلوک شرعی بود.

    در مجموع می‌توان گفت که تصوف موجود بیشتر تشکیلاتی و شبکه‌ای است و بدعت‌ها، انحرافات و آداب ابداعی زیادی در آن دیده می‌شود. گرایش‌ها و کارکردهای سیاسی و اجتماعی در تصوف فرقه‌ای برجسته است و این‌ها بخش مهمی از تفاوت‌های اساسی میان متصوفه قدیم و فرق صوفیه جدید را تشکیل می‌دهد.

    لطفاً درباره عبارت «تصوف فرقه ای» کمی بیشتر توضیح دهید؟ منشأ شکل گیری این ادبیات را در چه میدانید؟

    منشأ استفاده از عبارت تصوف فرقه ای به نحوه تقسیمات درون فرقه ای در تاریخ تصوف مربوط است. در طول تاریخ و به خصوص از قرن پنج تا نهم هجری گروه های مختلف صوفی هر کدام با اصول خاص خود ظهور کرده اند که اوج شکل گیری طریقت ها به حساب می آید. در گذر زمان این گروه ها به طور رسمی به یک فرقه یا سازمان معنوی و تشکیلاتی تبدیل شدند که آموزه ها و روش‌های خاص خود را ترویج میکردند. در بسیاری موارد این تقسیمات به دلیل تفاوت در تمرین های معنوی شیوه های آموزش و حتی رویکردهای متفاوت نسبت به مسائل دینی به وجود آمده اند.

    عبارت «فرقه ای»، معمولاً بار منفی به خود میگیرد و به تفکیک های شدید یا برداشت‌های خاصی از یک گونه مذهبی یا دیدگاه اشاره دارد. در مورد «تصوف» این عبارت به تفکیک میان گروه های صوفی که از نظر آموزه ها و شیوه های اجرایی متفاوتند اشاره دارد.

    بنابراین منشأ شکل گیری ادبیات تصوف فرقه ای را میتوان در تاریخ تکامل جریان‌های مختلف صوفی گری و نحوه تفکیک آنها به گروه های خاص جستجو کرد. برخی با استفاده از این کلیدواژه می خواهند بین فرقه های صوفیه و عرفان و تصوف کهن فرق بگذارند.

    رویکرد ما در قبال تصوف فرقه ای که در کشورمان وجود دارند چگونه باید باشد؟

    بر اساس تحقیقات کتابخانه‌ای و میدانی به این نتیجه رسیده‌ام که اگر شاخص‌گذاری صحیح داشته باشیم، رویکرد ما درباره تصوف فرقه‌ای درست خواهد بود. ابتدا باید مفهوم «تصوف فرقه‌ای» از کلی‌گویی خارج شده و با شاخص‌ها تطبیق داده شود. شاخص نخست قرآن و شاخص دوم عترت است که معیار اصلی در سنجش حقانیت هر جریان‌اند. اما چون فرقه‌های صوفیه جنبه‌های اجتماعی دارند، صرفاً با علم کلام نمی‌توان مواجهه دقیقی داشت. علم کلام در اینجا دستیار است و باید با رویکرد تمدنی و حکمرانی همراه شود. در این مسیر، شاخص‌هایی همچون گفتمان انقلاب اسلامی، دیدگاه‌های امامین انقلاب و قانون نیز باید لحاظ گردد.

    با این معیارها، راهبرد مواجهه با طریقت‌ها و فرقه‌های صوفیه یکسان نیست. نمی‌توان برای همه یک نسخه پیچید. به‌عنوان نمونه، در جوامع سنی‌نشین کشور، گرایش به تصوف می‌تواند مزیت‌های فراوانی داشته باشد. علت آن این است که جریان‌های تکفیری و وهابی در این مناطق به دنبال عضوگیری هستند، در حالی که میان آنان و طریقت‌های صوفیه عموماً دشمنی وجود دارد. بنابراین حضور طریقت‌ها در این مناطق فرصتی برای ما محسوب می‌شود.

    ویژگی‌های متصوفه اهل سنت در این زمینه قابل توجه است. نخست، آنان محبت ویژه‌ای به اهل‌بیت(ع) دارند، چرا که در سلسله‌نامه‌های طریقتی خود شماری از امامان شیعه را به‌عنوان مشایخ ذکر کرده‌اند. دوم، آنان دارای دیدگاه حیاتی بودن اولیا هستند، در برابر دیدگاه مماتی‌ها؛ بنابراین قائل به توسل، شفاعت، زیارت و تبرک‌اند. سوم، در مسئله مهدویت خود را منتظر ظهور حضرت ولی‌عصر(عج) می‌دانند. چهارم، اکثر متصوفه سنی‌مذهب به‌شدت مخالف وهابیت و جریان‌های تکفیری‌اند. مجموع این مؤلفه‌ها می‌تواند زمینه‌ساز همگرایی مسالمت‌آمیز با شیعیان باشد. حال اگر این مؤلفه‌ها با دلبستگی به گفتمان انقلاب اسلامی و پایبندی به قانون همراه شود، فرصت بزرگی برای تعامل و همسویی خواهد بود. البته این راهبرد مخصوص جوامع اهل سنت است.

    با این حال، باید توجه داشت که وجود ظرفیت‌ها به معنای نبود تهدید در میان طریقت‌های اهل سنت نیست. برخی شاخه‌ها افراد و جریان‌های مسئله‌دار دارند. بنابراین شناخت دقیق شبکه افراد، عقاید و آسیب‌ها ضروری است. این امر با مطالعات صرفاً کتابخانه‌ای ممکن نیست؛ بلکه نیازمند پژوهش میدانی عمیق است. باید از تعمیم ناروا و صدور نسخه کلی پرهیز کرد و هر طریقت را جداگانه شناخت.

    اما درباره فرقه‌های صوفیه مدعی تشیع، مسئله متفاوت است. وقتی حقانیت مذهب شیعه اثنی‌عشری را پذیرفته‌ایم و می‌بینیم که کلام، فقه، شریعت، اخلاق و عرفان شیعه کامل و غنی است، ورود به طریقت‌ها و فرقه‌های صوفی‌مسلک، در حقیقت بازگشت به عقب است. نخستین پیامد آن گرفتار شدن در تشکیلات فرقه‌ای و روابط ناسالم درونی است. افزون بر آن، تبعاتی همچون انحرافات اعتقادی، فقهی و اخلاقی نیز گریبان‌گیر پیروان می‌شود.

    رصدهای میدانی نشان می‌دهد که برخی از این فرقه‌های مدعی تشیع به اپوزیسیون سیاسی بدل شده‌اند و کارکرد حزبی پیدا کرده‌اند. حتی برخی شاخه‌ها به جریان‌های برانداز و ضدانقلاب پیوسته و رفتارهای هنجارشکنانه و قانون‌گریزانه دارند. به همین دلیل، این فرقه‌ها در مجموع تهدید محسوب می‌شوند. البته این بدان معنا نیست که باید با پیروان آن‌ها برخورد امنیتی صورت گیرد یا حقوق شهروندی‌شان نادیده گرفته شود. بلکه باید منصفانه گفت روندپژوهی این گروه‌ها نشان می‌دهد که با وجود تفاوت سطح انحرافات و آسیب‌ها، در مجموع هیچ خیر و برکتی برای مذهب تشیع و نظام دینی نداشته و نخواهند داشت.

    در نتیجه، راهبرد ما باید دقیق، شاخص‌محور و مبتنی بر پژوهش میدانی باشد. در جوامع سنی، طریقت‌ها می‌توانند فرصتی برای مقابله با وهابیت و تکفیر باشند، اما در میان مدعیان تشیع، فرقه‌های صوفیه جز تهدید و آسیب نتیجه‌ای به همراه نداشته‌اند.

     

    نوشته های مشابه

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *