در میان شور امواج انقلاب در سراسر ایران، مردم شهر «پاوه» نیز در کنار دیگر آحاد آزادیخواه، از هر قشر و با هر دین و مذهبی، قرار گرفته و در مسیر پیشبرد اهداف آن بهپا خاستند. بهویژه برادران اهل سنت در این منطقه، با هدایت و حمایت علما و روحانیون خود، نقشی ماندگار از وحدت و همدلی در صفحات تاریخ به ثبت رساندند. «ماموستا ملاقادر قادری»، امامجمعه و روحانی شناختهشده این شهر که با کیش شخصیتی و معرفتی خویش، جلوهای متفاوت از یکدستی ملی را به تصویر کشیدهاست، در خاطراتش به این ایام و جزئیات مشارکت سیاسی-اجتماعی مردم شهر پاوه در نهضت انقلاباسلامی اشاره میکند؛ این روایت، دربردارنده وجوه همدلی و وحدت پیروان اهلسنت و تشیع و نیز نقشآفرینی کلیدی و تأثیرگذار جامعه اهلتسنن در این مهم است؛ لذا در ادامه، برگی از این روایتگری ارائه میشود که میتواند شورانقلابیِ ملتی یکدست را هرچه بهتر، ترسیمگر باشد:
«در سال ۱۳۵۷، «حجتالاسلام عندلیبزاده همدانی»، از اهالی شهر همدان و آقای «یحیی قزوینی» که از مخالفان و مبارزان رژیم پهلوی بودند، به شهر پاوه تبعید شدند. با ورود این دو نفر، مردم متوجه شدند برای حکومت فرق نمیکند که فردی شیعه باشد یا سنی؛ هر کسی که مخالف حاکمیت باشد، با وی برخورد میکنند.
خانه عندلیبزاده به محلی برای رفتوآمد مراجعان از شهرهای شیعهنشین تبدیل شد. مردم پاوه نیز در منزل ایشان یا خارج از آن با وی دیدار داشتند. آقای یحیی قزوینی هم با من و خواهرزادهام، آقا «بهرام ولدبیگی»، ارتباط داشت. حتی او را به روستای «نوریاب» دعوت کردیم و در آنجا مهمان ما بود.
آقای عندلیبزاده را بیشتر در کتابفروشی میدان مولوی پاوه ملاقات میکردیم و به تبادل افکار و اخبار میپرداختیم. ایشان به بهانه مطالعه و تحقیق کتب اهلسنت به آن مغازه میآمدند و با فرهنگیان و مردم آشنا میشدند.
در این ایام، شاهد حضور پرشور جوانان شهر در مجالس دینی بودیم. شاه برای انحراف جوانان، به بهانه آزادی و تفریح، تپه کویمکال(مهمترین تفرجگاه شهر) را به محلی برای خرید و مصرف مشروبات الکلی و آزادیهای نامشروع تبدیل کرده بود. عوامل شاه، جوانان را به حضور در آن محفل دعوت میکردند و متأسفانه موفق هم شده بودند.
در شب ۲۱ مرداد ۱۳۵۷، جوانان انقلابی در اعتراض به این انحرافات، دو ساختمان مشروبفروشی و قمارخانه مستقر در کویمکال را آتش زدند. این اقدام موجب رعب و وحشت حاکمیت شد. عوامل شاه با تطمیع بزرگان و روحانیون شهر، قصد داشتند آنها را به سمت خود جلب کنند و فضای شهر را تغییر دهند…. [اما]این طرح رژیم نیز به شکست انجامید و حکومت به این نتیجه رسید که دیگر قدرت سابق را ندارد و با ارعاب و تهدید، تاکتیک خود را تغییر دادند. الحمدلله این تاکتیک نیز بیاثر بود.
اتحاد مردم پاوه در مقابل ظلم و بدعت
در ۱۴ مهر ۱۳۵۷، یک راهپیمایی شجاعانه انجام گرفت و عملاً ترس و خوف از عوامل حکومت در شهر پاوه شکسته شد. در این راهپیمایی، قطعنامهای قرائت شد که در آن مطالباتی همچون اجرای اصول قانون اساسی، تأمین آزادیهای فردی، آزادی زندانیهای سیاسی، تأمین شغل برای افراد بیکار و حل مشکلات رفاهی و درمانی مطرح شده بود که پشت این مشکلات، دست دولت شاه دیده میشد.
حرکت آرام ۱۴ مهر، مقدمه خوبی برای حرکتهای بعدی بود و آتش خشم مردم روز به روز شعلهورتر میشد. اعضای مدرسه قرآنی در جلسه اضطراری مسجد جامع، با اطمینان از بیثمر بودن نصیحت و موعظه حاکمان، تصمیم گرفتند وارد عمل شوند و پرچم حرکت نهضت را به دست بگیرند.
روز پنجشنبه چهارم آبان، جمعی از مردم از میدان مولوی به طرف فرمانداری راه افتادند و در میدان، کنار ساختمان شیر و خورشید برای شهدای تبریز فاتحه خواندند و سپس پراکنده شدند. بعدازظهر همان روز، ما مدیران مدرسه قرآن به صورت آشکارا وارد میدان مبارزه شدیم و به بهانه گرامیداشت ایام حج، از امامجمعه وقت پاوه درخواست کردیم در خطبه نماز جمعه از مردم بخواهد که بعد از نماز عصر در مسجد جامع حضور یابند و به استماع سخنرانی جمعی از علما بپردازند.
در آن ایام، بنده امام جمعه روستای «نوریاب» بودم و علاوه بر اعلام خبر، مردم روستاها را تشویق و ترغیب به حضور در این نماز جمعه کردیم. در جلسه عصر جمعه پنجم آبان، حدود ۱۵۰۰ نفر در مسجد جمع شدند. در نماز جمعه نوریاب، حدیثی را ترجمه کردم که میگوید هرگاه در جامعه ظلم و بدعت ظاهر شود، بر علمای اسلام است که علم خود را آشکار کنند و مردم را در جریان قضایا قرار دهند.
بعد از نماز جمعه، حدود ۵۰ نفر که اکثر آنها جوان بودند، مرا برای شرکت در مراسم پاوه همراهی کردند. جلسه بعد از نماز عصر با قرائت قرآن شروع شد و به ترتیب، بنده و سه سخنران دیگر سخنرانی کردیم.
موضوع صحبت من، جهاد و شیوه بیان آن، کاملاً سیاسی بود، بهطوریکه هر مخاطبی بهراحتی آن را درک میکرد و میدانست که این جهاد در مقابل کیست و مراد از جهاد چیست.
«ملا عبدالرحمن»(دیگر سخنران مجلس) نیز با استناد به یکی از کتابهای «سید قطب»، مطالب تندی بیان کرد و خواستار تجدید زندگی اسلامی و تأسیس جامعه اسلامی شد.
تمام جملات آقای «ملاناصر سبحانی» (سخنران آخر) هم رنگ و بوی سیاسی داشت. در حین سخنرانی وی، مأموران شاه مسجد را از چهار طرف محاصره کردند. او در آخر سخنرانی خود از مردم خواست به آرامی از مسجد خارج شوند، اما قبل از خروج مردم، مأموران شاه بدون اینکه پوتینهای خود را در بیاورند، وارد مسجد شده و با زیر پا گذاشتن حرمت آن مکان، چند جلد قرآن را پاره کرده و با باتوم و لگد به جان روحانیون و مردم بیدفاع افتادند و تعدادی را دستگیر نموده، با خود بردند.
حدود ۵۰۰ نفر از مردم به نشانه اعتراض به هتکحرمت مسجد با شعارهای انقلابی از جاده مرکزی به سوی فرمانداری به راه افتادند، اما قبل از رسیدن به پشت مسجد «دخان»، مأموران راه آنها را سد کردند. انقلابیون از کوچهها به حاشیه شهر رفتند و در چشمه مارانی (در پنج کیلومتری شهر پاوه) تحصن کردند. ساعاتی بعد، با آگاهی مردم شهر از این اقدام انقلابی، خیل کثیری با همراه داشتن غذا و وسایل گرم به محل تجمع رفتند. بعدها باخبر شدیم جمعیت به حدود هزار نفر رسیدهاست.
آن روز مأموران به مردم، روحانیون و مسجد، بیاحترامی و بیادبی بزرگی روا داشتند، حتی یکی از مأموران بومی، اسلحه خود را روی سینه من گذاشت و به مرگ تهدیدم کرد و … .
دومین روز تحصن نیز آغاز شد، لحظه به لحظه بر تعداد متحصنین اضافه میشد که نشان میداد تهدید و ارعاب، جوابی معکوس دادهاست. ساعت هشت صبح روز شنبه ششم آبانماه ۱۳۵۷، دانشآموزان به نشانه اعتراض به هتکحرمت مسجد و قرآن، مقابل مدارس تجمع و شعاردهی کردند. ساعت ۹ با دستههای منظم به سمت فرمانداری راه افتاده، در مقابل ساختمان نشستند و خواستار شکسته شدن حصر خانه امامجمعه و مجازات عاملان حرمتشکی جلسه عصر جمعه و بازگشت متحصنین شدند. مدتی نگذشت که همه ما روحانیون از خانه … خارج شدیم. حدود ساعت ده صبح، شهر پاوه کاملاً تعطیل شده بود و بیشتر کارمندان نیز به دانشآموزان و یا متحصنین پیوسته بودند.
«صمدی»، فرماندار وقت پاوه، به دانشآموزان قول مساعد داد و به خواستههای دانشآموزان جامه عمل پوشاند…
حدود ساعت ۱۲ به نوریاب بازگشتم و بعد از دیدار دوباره خانواده، زمانی که میخواستم دوباره به پاوه برگردم، پیکی از سوی فرماندار پاوه آمد که آقای فرماندار تقاضا دارد به همراه یک نفر فرهنگی صاحبنفوذ به محل تحصن برود تا آنها را به شهر بازگرداند. بعد از مشورت با دوستان، قرار شد بنده و آقای «کمال زردشتیان» نزد دوستان در کوهستان برویم تا خواسته نهایی آنها را بشنویم. به محل تحصن رفتیم و با بلندگوی دستی، جوانان را به تجمع دعوت کردیم تا با مشورت و هماهنگی، تصمیم واحدی بگیریم. نماینده معترضین گفت فرماندار، رئیس شورای شهر و رئیس ساواک باید به محل تجمع بیایند و حرف آنان را بشنوند. بعد معترضان به مقبره «پیر محمد» (دو کیلومتر پایینتر از محل تجمع) آمدند.
ما خواستههای معترضان را توسط دو نفر معتمد به سمع آقای صمدی و هیئت همراهش رساندیم. مدتی نگذشت که وی، همراه با آقای «علیانسب»(معاون ساواک) و رئیس شورای شهر و شهرستان، پیاده به طرف مقبره پیر محمد آمدند. حوالی عصر، مسئولین و معترضان دور هم جمع شده بودند.
آقای صمدی، شخصاً از وقایع روز گذشته عذرخواهی کرد و علاوه بر قول پیگیری درباره متخلفان، وعده آزادی همه دستگیرشدگان را اعلام کرد. در خصوص تصمیم دستگیری روحانیون و جوانانی که در شورای تأمین مطرح شده بود هم وعده داد که موضوع کأنلمیکن باشد. با بازگشت پیروزمندانه متحصنین، شهر حالتی وصفناپذیر داشت؛ مردم، خود را پیروز و مسئولین را بازنده میدانستند.
حمله هواداران شاه به پاوه و مقاومت مردمی
در مقابل، مسئولان از تهران و مرکز استان، «سالار جاف»، نماینده اورامانات در مجلس شورای ملی را وادار کردند که به همراه هوادارانش روز هشتم آبانماه به شهر پاوه آمده و مانوری در دفاع از رژیم پهلوی در برابر تظاهرات مردم انجام دهند.
با انتشار این خبر، بعد از نماز عشاء در مسجد جامع جمع شدیم و راههای جلوگیری از حمله سالار جاف را بررسی کردیم. نقل بود که روز هشتم آبان، سالار جاف همراه با دوهزار نفر با شعار «جاوید شاه» به پاوه حمله میکند. در این جلسه سه راهکار پیشنهاد شد: گروهی معتقد بودند در ابتدای ورودی شهر (بین پاوه و دوریسان) سنگربندی و مهاجمان را در همان ورودی شهر سرکوب کنیم. پیشنهاد دوم این بود که با ورود آنها، کوچهها و خیابانها را ترک نموده و کاری نکنیم که باعث تحریکشان شود. این پیشنهاد نیز رد شد زیرا این کار را نوعی اهانت به غیرت ملی و اخلاق کردی میدانستند. در نهایت، پیشنهاد سوم مورد قبول همگان قرار گرفت: قرار شد همگان شهر را ترک و بالاتر از مقبره «سید محمود اصفهانی» به عنوان اعتراض تجمع کنند.
بالأخره کاروان [هواداران شاه] به همراه سالار جاف به پاوه نزدیک شد. در جلوی کاروان، اتومبیلهای ساواک و ژاندارمری مشهود بود. ستونهای خودرویی بسیار منظم و قدم به قدم به ما نزدیک میشدند. راکبان چند تویوتا چنان طبل میزدند که دل آدمی میلرزید. طبل در فرهنگ ما یعنی اعلام جنگ و آمادهباش. مهاجمان در فاصله چند صد متری جمعیت، از ماشینها پیاده شده و با شعار «جاوید شاه» قدم به قدم به ما نزدیکتر میشدند. هلهله و همهمه جمعیت دوهزار نفری همراهان سالار جاف در شهر کوچک ما پیچیده بود. گروه مسلح با دلگرمی به ساواک و ژاندارمری، جمعی از افراد بیگناه را شهید و مجروح کردند. شهادت مظلومانه مردم پاوه، باعث جوشش و حس انتقامجویی مردم شهر شد.
عمال سالار جاف، متکبرانه در حال خروج از میدان درگیری به سمت فرمانداری بودند که عدهای از جوانان غیور، مسیر بازگشت آنان را سد کردند و از هر سو سنگ و گلوله به سر آنها ریختند. ماشینهایشان را آتش زدند و کمتر از چند دقیقه، همگی را تار و مار کردند. حتی بسیاری از زنان، غلتکهای سنگی خانههای خود را بر سر ماشینهای مهاجمان کوبانده بودند. آنان شکست بدی متحمل شدند و مسیر پاوه به روانسر را بستند.
به هر حال، حمایت روحانیون، مراجع تقلید، شخصیتهای دینی و سیاسی و فشار افکار عمومی از یک سو و ایجاد تزلزل در بدنه رژیم شاهنشاهی با قیام سراسری از سوی دیگر، موجب محکومیت عمل ننگین سالار و دستنشاندگانش در پاوه شد، بهگونهایکه حتی صدای مجلس شورای ملی نیز در آمد و «احمد بنیاحمد»، نماینده مردم تبریز، در نطق آتشین خود خواستار دستگیری و محاکمه سالار جاف شد. سپس به دستور جواد سعید، رئیس وقت شورای ملی، سالار جاف بازداشت شد.
توسعه مبارزات مردمی
روز دهم آبان، عده زیادی از مردم از شهرهای نوسود و نودشه تصمیم گرفتند در حمایت از مردم پاوه تا این شهر پیادهروی کنند. ما انجام این حرکت را خطرناک دانستیم، لذا قرار شد یک گروه پنج نفره به آنجا رفته و پیام تشکر انقلابی مردم شهر پاوه را به آنها برسانند. بنده به همراه چهار تن دیگر به نوسود رفتیم.
با ورود ما، مردم نوسود و نودشه با شعارهای تند، حمایت خود از پاوه و انزجارشان از سالار را اعلام کردند. من در آنجا سخنرانی نموده و ضمن تشکر از همدردی آنان، اعلام کردم که رژیم در برخورد با مردم اشتباه کردهاست و دیگر تهدید روی تودههای مردم اثرگذار نیست. مشابه این حرکت در ثلاث باباجانی نیز اتفاق افتاد. آنان با اینکه از ایل جاف بودند، عملکرد سالار را لکهننگی بر جامعه کرد میدانستند. در این میان، «شهید صدوقی» نیز از مردم یزد خواست که در اعتراض به اتفاقات شهر پاوه، دست به راهپیمایی اعتراضآمیز بزنند.
توطئه تطمیع روحانیون
یکی از ترفندهای ساواک برای جلوگیری از ادامه نهضت اسلامی، تطمیع افراد ذینفوذ و روحانیون بود. ساواک به بهانه تأمین معیشت مالی روحانیون، ائمهجمعه و جماعت، از طریق کدخدای روستاها، از آنها میخواست کمکهای مالی دولت را دریافت کنند. روحانیون مدرسه قرآنی، از جمله بنده که حال و روز اقتصادی خوبی هم نداشتیم، خطر این توطئه را گوشزد کردیم که ساواک میخواهد روحانیون، بهخصوص قشر جوان را با این کار نمکگیر کرده و مهر سکوت بر لب آنها بزند. خبر مثل توپ در شهر پیچید. گروهی از فرهنگیان و کارمندان پاوه، جمع روحانیت را از موضوع مطلع کردند و این توطئه نیز خنثی شد.
تاسوعا و عاشورای خونین پاوه
نوزدهم آذر ۱۳۵۷، به دعوت «آیتا…طالقانی»، راهپیمایی در روز تاسوعا در تهران و همه شهرهای ایران انجام شد که نقطه عطفی در تاریخ انقلاب بود. مردم پاوه نیز برای پیوستن به این حرکت که به گفته مرحوم امامخمینی(ره)، رفراندوم عمومی مردم برای پایان سلطنت شاه بود، اعلام آمادگی کردند. تقارن راهپیمایی تاسوعا با چهلمین روز کشتار مردم پاوه به دست سالار جاف، حضور مردم را به حد اعلا رساند.
هیئت تصمیمگیرنده پنج نفره ما مقر کرد تجمع در مسجد «اباعبدالله» و شروع راهپیمایی، رأس ساعت ۱۰ صبح و خاتمه در میدان مولوی و مسجد «سابقی» باشد. مردم پاوه در مسجد اباعبدالله، گرد آمد و آماده راهپیمایی میشدند. در این فاصله خبر رسید نیروهای ژاندارمری در باغ شهرداری کمین کرده و قسم خوردهاند هر کس را که به قصد راهپیمایی حرکت کند، خواهند کشت. این تهدید مضحک، هیچ اثری در روحیه مردم نگذاشت و حتی برای اولینبار، عکسهای بنیانگذار جمهوری اسلامی، امامخمینی بین افراد حاضر در مسجد توزیع و راهپیمایی آغاز شد.
بعد از راهپیمایی تاسوعا، ساواک با همراهی شهربانی و ژاندارمری در شب عاشورا(بیستم آذر)، عده زیادی از افراد مؤثر در بیداری مردم پاوه را دستگیر کرد. همان شب، نیروهای ساواک برای دستگیری بنده و یکی دیگر از روحانیون به دوریسان و نوریاب آمده بودند، اما اراده خداوند بر این بود که من در پاوه باشم. تصمیم گرفتم برای چند روز از شهر و روستای محل زندگی خود خارج شوم تا آبها از آسیاب بیفتد.
صبح روز بیست و یکم آذر، اتومبیلی کرایه کرده و همراه خواهرزادهام به کوههای بین نوریاب و روستای کمدره رفتیم. بعد از چند روز به روستای نوریاب برگشتم. ما به صورت مخفی، اخبار پاوه را رصد میکردیم. رژیم تحت فشار افکار عمومی قرار داشت لذا برای فریب جامعه، گروهگروه زندانیهای سیاسی را آزاد میکرد. ما نیز از مخفیگاه خود بیرون آمدیم و به دیدار دوستانی که از زندان آزاد شده بودند، رفتیم. سپس در سازماندهی مجدد انقلابیون، تلاش خود را افزون کردیم.
خطابه حماسی ۲۶ دی
بعد از ۲۶ دی، مردم پاوه تجمع و راهپیمایی باشکوهی به سمت مسجد جامع برگزار کردند. قرعه سخنرانی به نام من افتاد. بالای دیوار مخابرات ایستادم و به رغم اینکه همیشه آرام صحبت میکنم، آن روز بعد از مقدمهای کوتاه، حماسیترین و پرشورترین خطابهام را ایراد کردم. همین که گفتم «بالأخره شاه رفت»، هلهله مردم در شهر و کوه پاوه پیچید.
چند روز قبل از فرار شاه، ایادی شاه برای رعب و وحشت به عملیاتهایی گاه مسلحانه دست زدند و انگشت اتهام را به گروههای خارجی در آن سوی مرز و دولت عراق نشانه میگرفتند. در مقابل، گروههای مردمی با دست خالی، حراست از شهر را به عهده گرفتند.
بهترین خبر تاریخ
پس از فرار شاه، همه منتظر بازگشت امام بودند. روز دوازدهم بهمنماه، از اول صبح کنار تلویزیون نشستیم و تا نزدیکیهای ظهر، ورود امام به تهران و سخنرانی ایشان در بهشت زهرا را نظارهگر بودیم. پس از آمدن رهبر انقلاب، پاوه نیز مانند تمام شهرهای ایران، ملتهب و هر روز شاهد راهپیمایی بود.
روز ۲۲ بهمن، تجمع بزرگی در میدان «درهباسام» انجام شد. در کنار میدان، یک ماشین کمپرسی پارک شده بود. از آن بالا رفتم و با صراحت اعلام کردم: «شاه برای همیشه از کشور رفتهاست و اگر قرار باشد برگردد، برای محاکمه است، نه اینکه بخواهد دوباره به حاکمیت برسد.» بعد از ظهر همان روز به نوریاب برگشتم و نزدیک غروب، خواهرزادهام با خوشحالی به منزل ما آمد و بهترین خبر تاریخ را به من داد و گفت: «الحمدلله انقلاب، پیروز شد».
*منبع:
رستمی، علی، «ماموستا»، تهران: انتشارات سوره مهر، چ اول، ۱۳۹۶.








دیدگاهتان را بنویسید